تبليغاتX
یادداشتهای یک روانشناس روانی
یه روانی مثل همه روانیهای دیگه

پسر (رو به دختر): دوستت دارم

دختر: گمشو عوضي

پسر: عاشقتم

دختر : گمشو

پسر : ميميرم برات

دختر: گمشو

پسر : ميخوام باهات ازدواج كنم

دختر : جدي؟؟؟

پسر: گمشو

 

متاسفانه هنوز دختراي جامعه خيلي سنتي فكر ميكنن . هنوز نتونستن به اون خود باوري برسن . اعتماد به نفس ندارن . احساس اسقتلال طلبي ندارن  و ....

البته حق هم دارن اينجوري باشن زياد نميشه ازشون گله مند شد طوري باهاشون رفتار شده كه نميتونن بهتر باشن.

حاج آقا بگذريم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 15:37  توسط روانپریش  | 

حدود ۱۰۰ سال پيش يه آقايی کارش اين بود که هر روز بياد وايسه سر گذر زنجيرشو تو هوا بتابونه و واسه خودش و بقيه گردن کلفتی کنه . هر روز ملت رو خفت ميکرد و حالشون رو ميکرد تو قوطی تا اينکه يه روز  خدا هم از اين ستمگر عاصی شد و گفت چيکار کنم چيکار نکنم و بالاخره تصميم گرفت با فرشته ها جلسه اضطراری بذاره.و چون اونموقع عرش کاملا متجدد و روشنفکر شده بود تصميم بر اين شد به جای تنبيه اونو تشويق کنن .( خدا هم که عين بخشندگی ) و خدا به اون ايمان به خودشو عطا کرد غافل از اينکه اگه از همون بچگی همه چی با هم رشد نکنه مشکل درست ميکنه  پس شد آنچه نبايد ميشد و اون آدم لات بی سرو پا مؤمن شد و بعد از ۵۰ سال عمر با عزت در گذشت .

 

 از او تآلیفات متعددی بر جای مانده از جمله ترجمه بعضی از سوره های قرآن که   در زير قسمتی از کارهای او را ميبينيم.

 

سوره قدر                                                       

 

ما این کتابرو تو شب قدر فرستاديمش پايين*** تو نفهم چه میدونی شب قدر چیه***

سگش می ارزه به هزار تا شب ديگه*** این شب  فرشته ها و جبرییل تا کله صبح بالا و پایین میپرن

                   

                                      سوره نصر

بذار زمونه عوض شه و خدا بازی رو ببره***اونوقت ميبينی مردم گله گله مسلمون ميشن***

اونوقت بگو خدايا شکرت دمت گرم*** 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:5  توسط روانپریش  |